تبلیغات
آذربایجان،آنا وطن - حکایتی از تجزیه نانوشته ایران- بخش اول- گاموح چو
قالب وبلاگ قالب وبلاگ

آذربایجان،آنا وطن
 
qaflansəsi- قافلان سسی به علت تغییر آى پى صحفه اول وبلاگ توسط مخابراط دسترسى حتى با فیلتر شكن ممكن نیست،براى

به وبلاگ من خوش آمدید
 

زمانی که اتحاد جماهیر شوروی از هم پاشید؛ حتی بسیاری از مردم کشورهای تازه استقلال یافته و خودمختار از شوروی تا مدتها نتوانستند با این واقعیت کنار بیایند. حتی امید به بازگشت کمونیستها و یکپارچگی مجدد (مصنوعی) تا سالها از ذهن بسیاری از باشندگان قبلی شوروی پاک نشد. زمانی که فردی از فروپاشی شوروی سخن می گفت؛ گوینده محکوم به یاوه سرایی و حماقت می شد. " اتحاد جماهیر شوروی تجزیه شود!؟" این جمله ی احمقانه ای بود.


خوب یادم است چندین سال قبل زمزمه های تجزیه ایران بر سرزبانها افتاد. حتی در اخبار رسانه های دیداری و شنیداری و جراید از اختصاص بودجه های کلان کشورهای غربی برای تکه تکه کردن ایران! سخنها رفت و مقالات فراوانی نوشته شد و میزگردهای زیادی برگزار گردید.


از آن سالها زمان زیادی نگذشته است. اما تحولات اجتماعی و سیاسی سرزمین ایران از منظر راقم که خود از فعالان حرکت مدنی – ملی آذربایجان می باشم؛ علی الخصوص از خردادماه سال 1385 به دنبال توهین روزنامه دولتی ایران در آذربایجان جنوبی، تحرکات کردها در ایران و کشور تورکیه، افزایش تحرکات بلوچ ها، اعراب، تورکمن ها و حوادث سال گذشته در جریانات قبل و بعد از انتخابات ریاست جمهوری ایران، که می توان آنرا به دلیل عدم همراهی سایر ملل (اقوام) ساکن ایران و محدود شدن دامنه اعتراض در چند شهر فارس نشین (اگر کلمه ی مناسبی باشد) با احتیاط به حرکت اعتراضی ملت فارس نسبت داد؛ نشان از نوعی تجزیه نانوشته و بدون درگیری های قومی و قبیله ای در سرزمین ایران دانست.


تجربیات تلخ حکومتهای یکسان ساز هویتی - زبانی نشان می دهد که این واژه هرچند به تازگی متولد شده است؛ اما نطفه آن در طول یک قرن گذشته بسته شده است. سرزمین ایران در نظر اقوام ساکن در آن دیگر جای مناسبی برای زندگی نیست. نتیجه کانونی مطالعات تاریخی روابط میان ایرانیان نشان می دهد که ایرانیان در معاشرت با یکدیگر مشکل دارند و به سرعت به سمت تنش، بدبینی و اختلاف سوق می یابند.


چرا برای یک فارس نشین و مرکزنشین توهین یک روزنامه دولتی به ملت تورک نه تنها مهم نیست؛ بلکه موجبات تحقیر روزافزون تحقیر شونده را فراهم می آورد؟ و چرا نسبت به کشتگان عقیده در آذربایجان کمترین نشان همدردی از طرف فارسها کردها و ... نشان داده نمی شود؟


چرا باید یک تورک یا بلوچ از کشته شدن " ندا آقا سلطان" در بهترین حالت اگر خوشحال نشود، فقط اظهار تاسف کند؟


چرا هیچ یک از اقوام ایرانی برای رهایی ایران نه! حتی برای رهایی همسایه ائتنیکی خود تلاشی نمی کنند؟ (البته روابط دوستی حرکتهای آزادیبخش و دوستانه اعراب و تورکها، لرها و تورکها، گیلکها و تورکها، آن هم در بخشهای محدود مدنظر نگارنده نمی باشد و امید به افزایش سطح همکاریها در آینده، بسیار است.)


این را همه مان دیدیم و نمی توانیم منکرش شویم. هر قوم و ملت ساکن ایران فقط به فکر خویشتن و خودسازی است. محبت بین اقوام و مردم کمتر از آن است که بتوان چسبی برای آن متصور شد.


وقتی که شاکله ی حوزه های علمیه بی تاثیر از ایرانگرایی نمی ماند، وقتی که دموکرات فارس، دموکراسی را تنها لایق ملت خویش می یابد، وقتی که حقوق بشرخواه فارس نگاه بشردوستانه خویش را از هموطن تورک، لر، بلوچ، کرد، عرب، گیلک و ... دریغ می ورزد، وقتی که واگذاری نقشها در نظام اجتماعی و سیاسی بر مبنای تعلق قومی یا سرسپردگی به ملیت فارس شکل می گیرد؛ وقتی که توهین و تحقیر غیرفارس گرمابخش محافل خصوصی و عمومی انسان فارس می شود؛ وقتی که اقتصاد تمرکزگرا می گردد و هزاران وقتی که دیگر... ، طبیعتا اعتماد، احترام و امنیت جایی برای مطرح شدن در اخلاقیات ایران نمی یابد تا به تبع آن روح جمعی شکل گیرد و همکاری اجتماعی معنا یابد. نتیجه آن می شود که نخبگان و ملت ایرانی، تفاوتهای فکری و زبانی دیگران را نپذیرند و تمایل نامحسوس و محسوسی به یکسان سازی داشته باشند و در اثر آن مفاهیمی چون متفاوت بودن طبیعی انسانها، تعلق خاطر به جامعه، قضاوت منطقی و منصفانه، وفاداری به اهداف جامعه، نظام آموزشی عقلانی، پدیده شهروندی و تساوی حقوق در قرنی که افتخارات مبارزات روشنگری است حداقل ترین مجال را برای مطرح شدن به دست نیاورد.


به قول ماروین زونیس در کتاب نخبگان سیاسی ایران: " این نوع سیستم سیاسی، بیشتر حالتهای روانشناسانه دارد تا این که بر استوانه های مستحکم فکری و فلسفی بنیان گذارده شده باشد." حالت های روانشناسانه ای که انسان فارس از نخبه تا شهروند عادی خود را برتر از دیگری می داند و تورک و عرب را بیگانگانی می انگارد که تاریخ پر افتخار وی را هر از گاهی به تاراج برده اند. در این میان و با این حالت روانی نخستین بازنده ساختارگرایی خواهد بود. ساختارگرایی که ارتقا سطح عقلانیت بشری است و باید اصولی را میان افراد نهادینه کند که ارتباط آنها را از غریزه، تعصب و احساس به سطح بالاتری ارتقا دهد به ضدخود تبدیل می شود و ساختاری را نهادینه می کند که غریزه، تعصب و احساس خودبرتر بینی برای مردمان آن عادت می شود.


برای درک مفهوم روح جمعی و تاثیر وجود آن میتوان چنین گفت که فرض نمایید در جمعی چند نفره کارایی هر نفر قابل اندازه گیری باشد، در صورت عدم وجود روح جمعی حداکثر کارایی این جمع چند نفره برابر با جمع کارایی تک تک افراد آن است. اما اگر روح جمعی و به تبع آن همکاری اجتماعی حاکم بر این جمع چندنفره گردد کارایی این جمع بسی بیشتر از جمع کارایی تک تک افراد است. یعنی کل با وجود آن که ساخته شده از اجزا میباشد اما کارایی آن بیشتر از جمع کارایی اجزا است. همین مسئله را میتوان به کل جامعهی انسانی بسط داد و پاسخی به این پرسش متداول ایرانیان داد؛ که چرا کار مفید ژاپنیها بیشتر از ایرانیان است و چرا ژاپن و آلمان پس از ویرانیهای زیرساختی که جنگ جهانی دوم برای ایشان به ارمغان آورد در چنین مدت کوتاهی و به صورتی محیرالعقول ره هزار ساله در اقتصاد را یک شبه طی کردند؟


تحقیقات علمی نشان داده است که بین هارمونی میان مردم یک کشور و سطح توسعه یافتگی آنها (در تمام زمینه ها) رابطه وجود دارد. ژاپن، آلمان، هلند، سوئد و آمریکا از جمه این کشورها هستند. حاکمیت پان فارسیسم در قالبهایی گوناگون زمینه ساز از بین بردن ارزش انسانی و کرامت او شده است. اعتماد بطور طبیعی در این گونه اجتماعی از میان می رود و پذیرفتن تفاوت ها و احترام به حقوق دیگران دیگر اهمیتی نخواهد داشت. محصول این فرهنگ هم جامعه نیست! بلکه عده ای از افراد است که تنها در یک جغرافیا اجتماع کرده اند و به طور واقعی، ذهنیت و منافع مشترک آنها را به یکدیگر متصل نمی کند.


اینکه جوامع انسانی باید پلورالیستی باشند؛ سخنی نیست، که تنها اندیشمندان دنیای غرب آن را آفریده باشند؛ بلکه یک امر مربوط به ذات بشر است. چگونه می توان تصور نمود که در یک اجتماعی از انسان ها یکسان سازی فکری و زبانی ایجاد کرد و هر جمعی که از این استنباط تخطی کند را تهدید ابراز نمود و امید داشت که روح جمعی و همکاری اجتماعی در ایران شکل گیرد؟ "مارگارت مید" علت زندگی جمعی را از زبان رییس قبیله ای در آمریکای جنوبی به طرز ساده ای بیان می کند: "اگر ما با هم زندگی نکنیم چگونه می توانیم شکار کنیم." (فروید، توتمیسم)


علت سکوت اقوام در برابر ظلم متقابل به دیگر گروههای زبانی


در رسانه های اپوزیسیون ایران برای این سکوت اقدامات سختگیرانه و نگاه همواره امنیتی به این مناطق را مسبب اصلی نشان داده می شود. اما در ماههای گذشته بدنبال اعدام ۵ زندانی سیاسی اعتراضات و اعتصابات گسترده در کردستان و یا بدنبال چاپ کاریکاتور و متن نژادپرستانه در روزنامه دولتی علیه تورکها در سال ۱۳۸۵ و قیام های وسیع در تمام شهرهای آذربایجان در واقع عدم توجه زیاد به این اقدامات امنیتی در این استانها را نشان می دهد. در این زمینه، از عوامل اصلی مرزبندی ائتنیک های غیرفارس در مشارکت در "جنبش سبز" خواستهایی چون حق آموزش به زبان مادری، فدرالیسم و غیره آنها می باشد. نادیده گرفته شدن این مسائل از طرف جبهه میرحسین موسوی و  قتل عام چپی ها و تاسیس نظام اسلامی بدنبال  انقلاب ۱۳۵۷ آذربایجانیها و کردها  را که  بزرگترین پشتیبانی را از خواستهای دموکراسی خواهانه داشته و همچنان دارای خواستهایی در حوزه حقوق ائتنیکی داشتند بیشتر از هر گروهی سرخورده کرد.


به همین دلیل رویه سکوت این مردم به حرکتی که خواسته های آنها در آن قطعی نیست طبیعی است. چشم پوشی از انتظارات آذربایجانیها، کردها، بلوچ ها، عرب ها و دیگر اقلیت های ائتنیکی که بیش از نیمی از جمعیت ایران را تشکیل می دهند از بزرگترین عوامل و موانع موفقیت جنبش های ایرانگرا بود و در آینده نیز خواهد بود.


در عین حال از مناطق بیشتر ناراضی کشور چون کردستان و بلوچستان که در سال ۱۳۵۸ شاهد بالاترین تحریم رفراندوم در آنها بودیم اینبار سکوت حاکم بود.


خودی و غیر خودی


از نظر یک هویت طلب در واقع این هویت مشخص است که برای من سود خواهد داشت و با تقویت عمل ارتباطی است که به عمل مفاهمه ای می رسیم و در فهم همدیگر خطا نمی رویم. وقتی دو یا چند انسان کاملا همدیگر را فهمیدند این فهم را (که با ابزار زبان صورت می گیرد) جزو ماهیت جمع خویش می دانند و دیگرانی را که نمی فهمند غیرخودی می گویند.

.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
قالب وبلاگقالب وبلاگ